چهار شنبه 13 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 15:33 :: نويسنده : niloofar
نانا: خيلي دوست دارم ممنون. ( بعد به صندلي هاي جلو نزديك شدمو اول مامانمو بوشيدمو بعدشم بابامو) بابا: ا.......آروم تر الان تصادف ميكنيما نانا : متاسفم آخه خيلي خوشحالم.راستي سورپرايزي كه ميگفتين اين بود؟ همون موقع بابا ماشين رو نگه داشت و از پنجره بيرونو نگاه كردم .جلوي يه رستوران بوديم.از ماشين پياده شديم و به سمت رستوران حركت كرديمو در حالي كه از پله ها ميرفتيم بالا پرسيدم: بازم قراره هديه بگيرم؟؟ مامان : الان خودذت مي بيني وقتي داخل رستوران شدم چشمم به دو نفر افتاد كه خيلي آشنا بودن و با ورود ما از روي صندلي بلند شدن و ايستادن وقتي بيشتر دقت كردم تونستم اونا رو بشناسم . با خوشحالي و صداي بلند گفتم: مامان ، بابا ( و به سمتشون دويدم و دوتاشون رو بغل كردم) اونا دوستاي صميمي پدرو مادرم بودن .پسرشون دو سال از من بزرگتر بود وقتي كه من 10 سالم بود اونا به آمريكا مهاجرت كردن و ساكن اونجا شدن و از اون موقع من ديگه پسرشون رو نديدم و باهاش تماسي نداشتم اما با پدر مادر خوندم هر از گاهي تلفني صحبت ميكردمو اونا هم گاهي عكس پسرشون رو برام از طريق ايميل ميفرستادن... راستي از موقعي كه من به دنيا اومدم پدر و مادرم با پدر خونده و مادر خوندم عهد بستن كه من با پسر اونا ازدواج كنم پس ازدواج من يه ازدواج از پيش تعيين شدس و من حق اينكه عاشق بشم رو ندارم ولي در واقع خودم هم از پسرشون خوشم مي اومد و با ديدن عكساش بيشتر بهش علافه مند ميشدمو بيشتر بهش فكر ميكردم... مادر خ: سلام عزيزم خوبي؟ نانا: بله خيلي خوب شد كه اومديد واقعا دلم براتون تنگ شده بود. پدر خ : ما هم همينطور عروس گلم. نانا: واقعا؟؟ پدرخ: البته كه تو عروسمي نانا: نه منظورم اين نبود.ميگم واقعا دلتون واسه من تنگ شده بود؟ پدرخ: آهان، آره مگه ميشه دلم واسه عروسم تنگ نشه؟!! با شنيدن اين كلمه احساس امنيت بهم دست داد نميدونم چرا اما حس خوبي بود. خلاصه نهار رو خورديم و همه به خونه ي ما رفتيم و قرار شد پدر و مادر خوندم شب اونجا بمونن . پدر و مادرم هم به خريد رفتن اما خيلي طول كشيد بود و هنوز برنگشته بودن. مادرخ: خيلي دير نكردن؟ نانا: چرا الان باهاشون تماس ميگيرم. تلفن خونه رو برداشتم كه زنگ بزنم كه همون موقع موبايلم زنگ خورد شماره رو نگاه كردم بابام بود سريع جواب دادم . نانا: سلام بابا جونم. بعد از مدتي سكوت بي اختيار گوشيم رو رها كردم و با برخورد گوشي به زمين جيغ كشيدم و شروع كردم به گريه كردن.مادر خوندم هرچي باهام حرف ميزد اصلا متوجه حرفاش نميشدم و فقط با گريه و فرياد ميگفتم: اين منصفانه نيست. نظرات شما عزیزان: sss501
![]() ساعت17:46---25 مرداد 1391
slm pas in part 1 esh koooooooooooooooo??????????
![]()
![]() |